ماها از ما ها بیشتریم
ماهيت،كجا يادداشتش كرده بودم؟
كسي ميداند ماهيت را با چه حسي مي نويسند؟
غرور؟
افتخار
؟خود شيفتگي؟
شايد هم رضايت؟
گاهي فراموش مي كنم چقدر رنج مبرد كسي كه كمي بيشتر از من دنيا را يكجور ديگر مي بيند.
رنج از تنهايي.
رنج از دانستن اين حقيقت تلخ كه مفاهيم ساده اش را چه احمقانه نمي فهميم.
و بر خنده اش غبطه مي خوريم،ديوانه.
راستي اگر همسايه واقعا غاز داشته باشد چه؟بايد دنبال طاووسش بگرديم؟
پای پنجره
رو به دریای حس شدنی
رو به آسمانی ترین پهنه ی فضا، مرصع کاری شده ی خرده ابرها
رو به لاجورد
رو به بوته و باغ
رو به درختان سرسبز
این نگاهبانان گل های سرخ و زرد و هزاران رنگ دیگر
رو به کوچک پرندگانِ همیشه شادِ پر جنب و جوش
که باز با آواز،
ازلابه لای شاخ و برگ همان سبز سایه بانان همه مان را به بزم آرامش فرا می خواند
این بار تو ناسروده ای چنگ بزن
جادوی نقره ای
دیر زمانیست
خیس قطره های هم نیستیم و
این سیلاب نرم خلقت
عجیب دارد می کشاندمان سوی صخره های زندگی هامان
هر کس یک سویی ...
اما
یادمان باشد
روزی که صخره هایمان آنقدر از هم دور شوند
که روی سر همه مان
از یک ابر باران نریزد
پایان یافته ایم .
نفر بعدی
ما برحقیم، جز عده ای که نیستند
ما آدمیم، جز عده ای که نیستند
ما ماییم، جز عده ای که نیستند
ما هستیم، جز عده ای که نیستند
اما آنها هنوزهستند؛ چون که نیستند
جادوی نقره ای
جز خاک رس
که در زیر حجاب ریا، پوشش زرد رابپوشاند
جای سنت شکنی نیست
زمانی که هم قطاران در پس، صف کشیده اند!
چه می خواهد
جز تندیسی واژگون از چهره ای واژگون
می خواهد
استتار نیت را لا به لای رنگین کمان بایدها
تباهی پس از هجای آه
جادوی نقره ای
آنچنان خود را در خویش کشتم
که جز تو ماءوای ام نیست
چه غریبانه بر سوگم نشست آفتاب
بر انتهای آسمان.
و خون گریه کردند ابرها
غروبی که تو را به جستجو نشستم
ما شاید
نه صیادیم، نه صید
نقطه ی تلاقی با لقبِ طعمه
ما شاید
هم صیادیم، هم صید
نقطه ی تمایز؛ پسوندِ تر
جادوی نقره ای
ناجوانمردی
سنگدلی
خواب امشب بیداریست
و چه سخت
نشان روزی نو به دیده خواهم دید
در روایت علم نوین است
درون هر انسان کودکی است
و چه شیطان بود آن کودک من
جادوی نقره ای
آخر چه می شود یک بار دیگر سوژه ای از آسمان فرود افتد
دور شده ایم از قرن شانزده
امّا عقلمان هنوزهم پاره سنگ بر می دارد
!چون هنوز هم عقلمان پاره سنگ بر می دارد
جادوی نقره ای

هر صبح
رستنگاه خورشيد را مي پويم
و از ترنم صداي واژه ها
مي فهمم كه آنجا بودي
و از وحشت بي انتهاي شب مي كاستي
اي كاش...
اي كاش...
اي كاش
آسماني در كار نبود
و هيچ فرشته اي نمي پريد
افسوس
هر بار كه تو را جستم
جز رد پاي خود
چيزي بر زمين نيافتم
و.نقاب
بوی زمین نم گرفته و رعد و برق
میام سر پنجره
لمس بارون با دستام
اونم از طبقه چهارم آپارتمان
یه حس آشنایی و یاد وطن داره در هم ریخته با یه حس غریبگی و غم غربت
هه هه
انگار شهر و مردمش سالهای ساله که در انتظار بارون بودن
بارونی که بباره و بباره
همه چی رو بشوره و ببره
فقر رو
گرانی رو
تورم رو
بی عدالتی رو
پارتی بازی رو
بخور بخور رو
نا مردی رو
بیکاری رو
کرایه خونه سنگین رو
ترافیک رو
آلودگی رو
جنایت رو
باتوم رو
خفقان رو
استبداد رو
مرگ دموکراسی رو
مرگ انسانیت رو
مرگ ملیت رو
مرگ وطن رو
.
.
.
امشب ایران ، بارون می بارهPoker Face
زنی با چهره ای سیاه وآفتاب سوخته ، موهایی ژولیده و با تنی بی جان
دو مرد کشان کشان در حالی که زیر بغلش رو گرفتن دارن از پله ها می یارنش بالا
روپوش تمیزی رو تنش کردن در حالی که زیر اون لباس خاکستری رنگ کثیفی دیده
میشه با یه دامن کوتاه تا سر زانو و ساق پاهای لخت و چرک گرفته و بدون کفش
از کنارم رد میشن
از پله ها میرم پایین
طاقت نمیارم بر می گردم دوباره بهشون نگاه می کنم
پشت لباس زنه نوشته امداد جاده ای البته اینطور فکر کنم
اتوبان پر از ماشین
دست نگه میدارم که وایسن
ولی احدی محلم نمی ذاره
آقا چیکار کنم برم ایران پارس؟
از اینجا نمیشه باید پیاده بری تا اولین چهار راه
با من بیا منم همون جا میرم
جلومون یه زیر گذز هست
از زیرش که داریم رد می شیم
.
.
.
جلوی پاهام
لباس های کثیف و چرک گرفته
وسایل ابتدایی خوردن و خوابیدن
انگاری ازشون داره لجن و گه می باره
یه عروسک خرس سفید با موهای فر خورده ، تماما ً لجنی
یاد زنه میفتم ...
Poker Face
ما سرمان گرم است آنقدر که بنده نیز فرصت شستن دست که هیچ فرصت مگس کُشی هم ندارم
.کلافهایی پیچ در پیچِ و تودرتو
!به گمان گذشته ای نزدیک بود که همه چیز داشتم غیر از هیــچ اما اکنون هیچ چیز ندارم و هم هیــچ را
سرمان گرم است جز عده ی قلیلی که سر مبارکشان واقعأ گرم است
!خرده ای نیست مارا جز من را
بر سر سفره سر را که بر میگردانی، پلک را بر هم می نهی جلل الخالق سر آشپز غذایی جدید برای به خورد دادن سِرو کرده
!تردستی بیداد نمیکند؛داد میکند
مقدمه تمام شد ،اینک به اصل موضوع خواهم پرداخت
متاسفانه زمانی است که قطعی برق به استقبالم می آید
!ادامه ی مطلب را بعدأ می نویسم
جادوی نقره ای
این روزها آن دو که فرمودی قدری تباین دارند
جادوی نقره ای
شیرینی بازی کودکانی که در حیاط خانه ی روستا با همهمه زیر باران طلائی رنگ خورشید سرعت تپیدن قلب کوچکشان را شدت می بخشید چه زیبا بود.
قدرت آواز پرنده ای کوچک که تن خسته ی جوانکی را زیر سایه ی درختی زندگی می بخشید شنیدنی است.عبور نسیم از کناره های دست و چهره غوغایی را زیر پوست برپا می کرد.
وای که چه دورانی بود،چه دورانی . آنهمه زیبایی ها را که ارزان به چنگ می آوردیم و آسان از دست می دادیم تنها اندک تفاوتی با یک پلک به هم زدن داشت.
خاطرات کودکی چه زیباست. شادی و اندوه کودکی هر کسی را مبهوت نگه می دارد؛ روشنی بخش آینده است.
با افکار خود خوشم ولو اینکه جای روستا شهری بود و در عوض حیاط روستا هم کوچه پس کوچه های شهر پر شده بود.
...جوب جای رود
جادوی نقره ای
تو را میبینم
محمود
این مطلب را تا آخر بخوانید و به اتفاقی که می افته کمی فکر کنید (30 ثانیه بیشتر وقت نمی گیره)![]()
لطفا به سوالات زیر به سرعت پاسخ دهید:
نتیجه چیست؟
۲+۲
۴+۴
۸+۸
۱۶+۱۶
خیلی سریع عددی بین ۱۲ تا ۵ انتخاب کنید. انتخاب کردید؟
حالا برید پایین
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
عدد انتخابی شما ۷ بود؟ ![]()
این آزمایش توسط یکی از محققان برجسته در زمینه مطالعات ذهنی در امریکا، پرفسور "مک کین" انجام شده.
در این آزمایش با طرح ۴ سوال اول ذهن شما شرطی شده و در هنگام انتخاب عددی بین ۱۲ تا ۵ ابتدا ذهن این دو عدد را جمع می کند یعنی ۱۷ ولی ۱۷ بین دو عدد ۱۲ تا ۵ نیست. ذهن اتوماتیک به عدد ۷ می رسد که از ۵ هم بزرگتر است.
این آزمایش انقلاب بزرگی در آزمایشات رفتاری ذهن نسبت به آموخته های ما از دوران کودکی و اجتماع و آنچیزی که شبانه روز از طریق رسانه ها به ما میرسد ایجاد کرده است.
طبق نتیجه تحقیقات مردم وقتی ذهنشان شرطی شد از انتخاب یا تفکر در جهت دیگر می ترسند و در دراز مدت استقلال فکری هر کس مسائل پیرامونش می شود نه تفکرات واقعی خودش.
به گفته دانشمندان: بیشتر فکر کنید و از بیان نتایجی که می رسید نترسید
من که امتحان کردم همین ۷ شد.شما چطور؟![]()
منبع:ایران روشن
جادوی نقره ای