تبليغاتX
خیس تر از باران


خیس تر از باران

ماها از ما ها بیشتریم

سلام سلام
خیلی وقت بود که سر نزده بودم ( واسه خوندن یا واسه آپ کردن )
همش یاد حرفای و.نقاب میفتم
میگه الان از دوستای قدیمی فقط اونایی که یه جورایی مثله خودمون شاغل نشدن یا ازدواج نکردن باقی موندن
 هر کی رفته پی کار و زندگی و گرفتاری های خودش
عجب حکایتی داره این زندگی
انگاری چه  بخوای چه نخوای مثله کرم ابریشمی می مونی که هر باری که سر از پیله در میاری با قیافه جدید و با دنیایی متفاوت تر از قبل مواجه میشی 
می دونین فکر کنم همش تقصیر زمانه
کاشکی میشد بهش برسی با دستات بگیریش و تو یه شیشه حبسش کنی و درشو محکم ببندی که دیگه نتونه هیچی رو تغییر بده
اونوقته که همه چی تا ابد همین جور ثابت میمونه
فکرشو بکن
نه جدی جدی یه لحظه فکرشو بکن
 دیگه هیچ وقت دلت واسه هیچی تنگ نمیشه
 
Poker Face
نوشته شده در جمعه 13 آذر1388ساعت 1:52 توسط poker face| |

ناسروده ام را تو تصنیف کن

پای پنجره

رو به دریای حس شدنی

رو به آسمانی ترین پهنه ی فضا، مرصع کاری شده ی خرده ابرها

رو به لاجورد

رو به بوته و باغ

رو به درختان سرسبز

این نگاهبانان گل های سرخ و زرد و هزاران رنگ دیگر

رو به کوچک پرندگانِ همیشه شادِ پر جنب و جوش

که باز با آواز،

ازلابه لای شاخ و برگ همان سبز سایه بانان همه مان را به بزم آرامش فرا می خواند

 

این بار تو ناسروده ای چنگ بزن

   جادوی نقره ای               

نوشته شده در چهارشنبه 29 مهر1388ساعت 21:14 توسط جادوی نقره ای| |



دیر زمانیست

خیس قطره های هم نیستیم و

این سیلاب نرم خلقت

عجیب دارد می کشاندمان سوی صخره های زندگی هامان

هر کس یک سویی ...

اما

یادمان باشد

روزی که صخره هایمان آنقدر از هم دور شوند

که روی سر همه مان

از یک ابر باران نریزد

پایان یافته ایم .


نفر بعدی


نوشته شده در جمعه 24 مهر1388ساعت 12:41 توسط نفر بعدی| |


باز از درونم جوششی به پا می خیرد و ذهنم را مورد تاراژ قرار می دهد


این بود که خنجر را در دست گرفته و باز به قلب صفحه کاغذی سپید و پاک هجوم می آورم

دیروز دیدمت، امروز و یقیناً فردا و فرداها

به راستی باید برای صد هزارمین حضور و دیدارت به سوگ بنشینم !؟

بودنی روحانی و لغزنده، از اندیشه ای متزلزل تر؛ بدون حضوری فیزیکی

این روزها رویاها هم برایم تکراری شده اند

یک تکرار دلپذیز

کابوسی زیبا و همیشگی؛ مجنونی مهجور

گرچه خود را از این احساس مستثنی می پنداری، اما من تو را از آن همه که خود را مستثنی از مستثنی می اندیشند مستثنی پنداشته ام

باشد که هنوز مرا صنمی باشد با تو

شاید برایت واژگانی شاعرانه تر، جملاتی پر آب و تاب تر و برگی بی قلم خوردگی مسبب لرزش قلبت باشد

اما برای جانی خسته، فکری رنجور و قلبی شکسته تلنگری هم کافیست که فروپاشد

شاید حتی یک عبارت: خدانگهدار بی امید دیدار

شاید حتی احساس لطیفت سمت خواجه ی شیراز و رودکی و نظامی سوق دارد

و حتی برای بیگانه تر شدن از هم…

بهتر است اصلاح کنم: برای بیگانه تر شدن از من، سوی گوته و شکسپیر و باقیِ بزرگان

اما همین دو سه خط کژ و زمخت و ساده نیز برایم کفایت جریحه دار شدن آن قسمت آخر و ناچیز روحم که با بندی خود را به من آویزان کرده می کند

هم اکنون نیز در کنارم آرمیده ای با آنکه در آن نمی دانم کجا به سر می بری

چشمانم را می بندم تا تو را واضح تر، نزدیک تر و همیشگی تر ببینم

با و تا آخرین توان

این بهترین و پایان ناپذیرترین تلاشم است

بار دیگر…

خدانگهدار... بـــــــا امید دیدار

                   جادوی نقره ای               

نوشته شده در پنجشنبه 23 مهر1388ساعت 18:14 توسط جادوی نقره ای| |

گاهِ رفتن؛ پگاه

جمعی پوزخند زنان با نگاه بدرقه ام کردند

دعای خیرشان در حق من

کودک برگرد بود

شاید هم کهتر

تراوشاتی از خِرد خُرد

من که آوازه ی روشنایی خورشید را به گرمی حس کرده بودم

برای درک لمس آن پاپوش آهنین پوشیدم

خود را از تاریکی پرورده شده دروتر می کردم

محو تماشای افق؛ پرواز کنان

تا آنجا که توان درک داشتم

طعم نور سوزان را چشیدم

گرچه دستهایم برخوردی نداشت

لیک چشمانم لبریز از روشنایی شد

وگرچه دستانم به مقصود نرسید

پاهایم به مقصد رسید

من که دیدگانم غرق تلاتم نور بود

سیاهی بر آن مستولی گشت

هنوز هم سرزنش وار می شنوم :

گفتیم، کودک برگرد

لیک من تاریکی می بینم

جادوی نقره ای              

نوشته شده در چهارشنبه 22 مهر1388ساعت 18:22 توسط جادوی نقره ای| |

ما برحقیم، جز عده ای که نیستند

ما آدمیم، جز عده ای که نیستند

ما ماییم، جز عده ای که نیستند

ما هستیم، جز عده ای که نیستند

اما آنها هنوزهستند؛ چون که نیستند

 

جادوی نقره ای                

نوشته شده در پنجشنبه 9 مهر1388ساعت 1:20 توسط جادوی نقره ای| |

او چه می خواهد

جز خاک رس

که در زیر حجاب ریا، پوشش زرد رابپوشاند

جای سنت شکنی نیست

زمانی که هم قطاران در پس، صف کشیده اند!

چه می خواهد

جز تندیسی واژگون از چهره ای واژگون

می خواهد

استتار نیت را لا به لای رنگین کمان بایدها

تباهی پس از هجای آه

جادوی نقره ای                 

نوشته شده در چهارشنبه 8 مهر1388ساعت 22:23 توسط جادوی نقره ای| |

آنچنان خود را در خویش کشتم
که جز تو ماءوای ام نیست
چه غریبانه بر سوگم نشست آفتاب
بر انتهای آسمان.
و خون گریه کردند ابرها
غروبی که تو را به جستجو نشستم

نوشته شده در چهارشنبه 8 مهر1388ساعت 1:30 توسط نقاب| |

در مصاف

ما شاید

نه صیادیم، نه صید

نقطه ی تلاقی با لقبِ طعمه

ما شاید

هم صیادیم، هم صید

نقطه ی تمایز؛ پسوندِ تر

جادوی نقره ای          

نوشته شده در سه شنبه 7 مهر1388ساعت 0:27 توسط جادوی نقره ای| |

چه سهل نشان لیاقت گرفتم

ناجوانمردی

سنگدلی

خواب امشب بیداریست

و چه سخت

نشان روزی نو به دیده خواهم دید

در روایت علم نوین است  

درون هر انسان کودکی است

و چه شیطان بود آن کودک من

جادوی نقره ای       

نوشته شده در شنبه 4 مهر1388ساعت 0:2 توسط جادوی نقره ای| |

 

آخر چه می شود یک بار دیگر سوژه ای از آسمان فرود افتد

دور شده ایم از قرن شانزده

امّا عقلمان هنوزهم پاره سنگ بر می دارد

!چون هنوز هم عقلمان پاره سنگ بر می دارد

جادوی نقره ای     

نوشته شده در دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 21:56 توسط جادوی نقره ای| |

به قول کسی رفاقت بوی شاش گرفته
اما
 به نظرم مغروربودن، بوش از هزار کیلو شاش هم منزجرکننده تره
هه
.
.
.
چقدر ساده ام من .
Poker Face
نوشته شده در دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 0:15 توسط poker face| |

هر صبح
رستنگاه خورشيد را مي پويم
و از ترنم صداي واژه ها
مي فهمم كه آنجا بودي
و از وحشت بي انتهاي شب مي كاستي
اي كاش...
اي كاش...
اي كاش
آسماني در كار نبود
و هيچ فرشته اي نمي پريد
افسوس
هر بار كه تو را جستم
جز رد پاي خود
چيزي بر زمين نيافتم

و.نقاب

نوشته شده در یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 3:19 توسط نقاب| |

امشب تهران ، بارون می باره

بوی زمین نم گرفته و رعد و برق

میام سر پنجره

لمس بارون با دستام

اونم از طبقه چهارم آپارتمان

یه حس آشنایی و یاد وطن داره در هم ریخته با یه حس غریبگی و غم غربت

هه هه

انگار شهر و مردمش سالهای ساله که در انتظار بارون بودن

بارونی که بباره و بباره

همه چی رو بشوره و ببره

فقر رو

گرانی رو

تورم رو

بی عدالتی رو

پارتی بازی رو

بخور بخور رو

نا مردی رو

بیکاری رو

کرایه خونه سنگین رو

ترافیک رو

آلودگی رو

جنایت رو

باتوم رو

خفقان رو

استبداد رو

مرگ دموکراسی رو

مرگ انسانیت رو

مرگ ملیت رو

مرگ وطن رو

.

.

.

امشب ایران ، بارون می باره


Poker Face


نوشته شده در چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت 23:43 توسط poker face| |

زنی با چهره ای سیاه وآفتاب سوخته ، موهایی ژولیده و با تنی بی جان

دو مرد کشان کشان در حالی که زیر بغلش رو گرفتن دارن از پله ها می یارنش بالا

روپوش تمیزی رو تنش کردن در حالی که زیر اون لباس خاکستری رنگ کثیفی دیده

میشه با یه دامن کوتاه تا سر زانو و ساق پاهای لخت و چرک گرفته و بدون کفش

از کنارم رد میشن

از پله ها میرم پایین

طاقت نمیارم بر می گردم دوباره بهشون نگاه می کنم

پشت لباس زنه نوشته امداد جاده ای البته اینطور فکر کنم

اتوبان پر از ماشین

دست نگه میدارم که وایسن

ولی احدی محلم نمی ذاره

آقا چیکار کنم برم ایران پارس؟

از اینجا نمیشه باید پیاده بری تا اولین چهار راه

با من بیا منم همون جا میرم

جلومون یه زیر گذز هست

از زیرش که داریم رد می شیم

.

.

.

جلوی پاهام

لباس های کثیف و چرک گرفته

وسایل ابتدایی خوردن و خوابیدن

انگاری ازشون داره لجن و گه می باره

یه عروسک خرس سفید با موهای فر خورده ، تماما ً لجنی

یاد زنه میفتم ...

Poker Face

نوشته شده در سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 0:8 توسط poker face| |

ابتدا مقدمه ای می نویسم،پس از مقدمه به اصل موضوع می پردازم ، در آخر نتیجه گیری خود را بیان می دارم

ما سرمان گرم است آنقدر که بنده نیز فرصت شستن دست که هیچ فرصت مگس کُشی هم ندارم

.کلافهایی پیچ در پیچِ و تودرتو

!به گمان گذشته ای نزدیک بود که همه چیز داشتم غیر از هیــچ اما اکنون هیچ چیز ندارم و هم هیــچ را

سرمان گرم است جز عده ی قلیلی که سر مبارکشان واقعأ گرم است

!خرده ای نیست مارا جز من را

بر سر سفره سر را که بر میگردانی، پلک را بر هم می نهی جلل الخالق سر آشپز غذایی جدید برای به خورد دادن سِرو کرده

!تردستی بیداد نمیکند؛داد میکند

مقدمه تمام شد ،اینک به اصل موضوع خواهم پرداخت

متاسفانه زمانی است که قطعی برق به استقبالم می آید

!ادامه ی مطلب را بعدأ می نویسم

جادوی نقره ای     

نوشته شده در دوشنبه 23 شهریور1388ساعت 22:11 توسط جادوی نقره ای| |

و تو ای سهراب ، می دانستی چشم های کور را هرچند بشویی و یا اینکه چشم ها را هر چقدر با آب ناپاک بپالایی جور دیگر نخواهد دید؟!

این روزها آن دو که فرمودی قدری تباین دارند

جادوی نقره ای     

نوشته شده در یکشنبه 22 شهریور1388ساعت 23:0 توسط جادوی نقره ای| |

روستایی دوردست که تپه ای سرسبز به سان غنچه ای گلی نو شکفته درباغی خرٌم و کوچک در کنار عبور همیشگی قطرات آب که دست به دست هم جامعه ای رودخانه ای شکل را به وجود آورده اند می زیست.

شیرینی بازی کودکانی که در حیاط خانه ی روستا با همهمه زیر باران طلائی رنگ خورشید سرعت تپیدن قلب کوچکشان را شدت می بخشید چه زیبا بود.

قدرت آواز پرنده ای کوچک که تن خسته ی جوانکی را زیر سایه ی درختی زندگی می بخشید شنیدنی است.عبور نسیم از کناره های دست و چهره غوغایی را زیر پوست برپا می کرد.

وای که چه دورانی بود،چه دورانی . آنهمه زیبایی ها را که ارزان به چنگ می آوردیم و آسان از دست می دادیم تنها اندک تفاوتی با یک پلک به هم زدن داشت.

خاطرات کودکی چه زیباست. شادی و اندوه کودکی هر کسی را مبهوت نگه می دارد؛ روشنی بخش آینده است.

با افکار خود خوشم ولو اینکه جای روستا شهری بود و در عوض حیاط روستا هم کوچه پس کوچه های شهر پر شده بود.

...جوب جای رود

جادوی نقره ای

نوشته شده در پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 0:39 توسط جادوی نقره ای| |

به چشمان کرکس که نگاه می کنم

تو را میبینم

محمود

نوشته شده در چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت 20:29 توسط نفر بعدی| |

این مطلب را تا آخر بخوانید و به اتفاقی که می افته کمی فکر کنید (30 ثانیه بیشتر وقت نمی گیره)

 

 

لطفا به سوالات زیر به سرعت پاسخ دهید:

 

نتیجه چیست؟

 

۲+۲ 

 

 

 

 

۴+۴

 

 

 

 

۸+۸ 

 

 

 

 

۱۶+۱۶

 

 

 

 

خیلی سریع عددی بین ۱۲ تا ۵ انتخاب کنید. انتخاب کردید؟

حالا برید پایین

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

 

عدد انتخابی شما ۷ بود؟

 

 

این آزمایش توسط یکی از محققان برجسته در زمینه مطالعات ذهنی در امریکا، پرفسور "مک کین" انجام شده.

در این آزمایش با طرح ۴ سوال اول ذهن شما شرطی شده و در هنگام انتخاب عددی بین ۱۲ تا ۵ ابتدا ذهن این دو عدد را جمع می کند یعنی ۱۷ ولی ۱۷ بین دو عدد ۱۲ تا ۵ نیست. ذهن اتوماتیک به عدد ۷ می رسد که از ۵ هم بزرگتر است.

این آزمایش انقلاب بزرگی در آزمایشات رفتاری ذهن نسبت به آموخته های ما از دوران کودکی و اجتماع و آنچیزی که شبانه روز از طریق رسانه ها به ما میرسد ایجاد کرده است.

طبق نتیجه تحقیقات مردم وقتی ذهنشان شرطی شد از انتخاب یا تفکر در جهت دیگر می ترسند و در دراز مدت استقلال فکری هر کس مسائل پیرامونش می شود نه تفکرات واقعی خودش.

به گفته دانشمندان: بیشتر فکر کنید و از بیان نتایجی که می رسید نترسید

 

من که امتحان کردم همین ۷ شد.شما چطور؟

منبع:ایران روشن        

جادوی نقره ای        

نوشته شده در شنبه 14 شهریور1388ساعت 20:55 توسط جادوی نقره ای| |


:قالبساز: :بهاربیست: